كارگاه
آموزشي عمومي كنگره 60 نمايندگي سمنان روزهاي سه شنبه با استادي: آقای
امين دژاكام، نگهباني آقاي ميثم جمالی و دبيری آقای حسن سرمد با دستور جلسه
وادی نهم و تأثير آن روي من برگزار گرديد.

خلاصه سخنان استاد:
پيوند كلمه ای است كه بيشتر در باغبانی استفاده مي شود، چندی پيش در هيدج
بودم آنجا بچه ها يك باغچه كوچك درست كرده اند و در آن به شاخه هاي درختان
پيوندهاي مختلفي زده بودند، درونشان هم مي شود چيزي پيوند زد كه در گياهان
محصولات را بوجود مي آورد و در انسان صفات را، يعني يك انسان را اگر ما به
آن يك ويژگي خوب را پيوند بزنيم بعد از مدتي شروع مي كند به محصول و توليد
جديدي دادن، اين اتفاق در لژيون هم مي افتد موقعي كه يك نفر وارد لژيون مي
شود يكسري صفات جديد به او پيوند زده مي شود و بعد از اين يكسري خلق و خوها
در او ظاهر شده كه قبلأ فكر مي كرد اين چنين خصوصيت هايي ندارد ولي اينطور
صفات از عكسش آغاز مي شود يعني پيوندهاي خوب كه مشكلي براي انسان ايجاد
نمي كنند، اما پيوندهاي ناميمون هستند كه براي انسان مشكل هايي بوجود مي
آورند يعني فرض كنيد يك درختي محصولاتش خيلي خوب است بعد بياييم به آن
پيوندي را بزنيم كه يك ميوه تلخ يا ترش و بدمزه مثل حنظل بوجود بياوريم و
بعد آن رشد كند و کم کم تمام شاخه ها يكي يكي پيوند بخورد و چيزهاي بد
بوجود بياورد مثل كينه، حسادت، نفرت، خيانت، سرزنش و ... و اين ويژگي ها در
انسان شروع به رشد كردن کند.
الان
ما در انسان ميوه هاي خيلي خوبي داريم اما آيا از خودتان پرسيده ايد كه
ميوه هايي كه الان در بازار داريم مثلأ زردآلو، هلو و غيره آيا ده هزار سال
پيش در باستان هم هميگونه بوده اند؟
مي
دانيم كه يك باغبان كه كارش پرورش گياه است مي آيد و اينها را پرورش مي
دهد، شايد خيلي از محصولاتي كه الان وجود دارد پانصد سال پيش وجود نداشته
اما يك باغبان كه عشق اين كار را دارد مي آيد و يكسري تغييراتي در آن بوجود
مي آورد و محصولات جديدي بوجود مي آورد و طعم هاي جديدي بوجود مي آورد.
گياه
ترياك هم همينگونه بوده و يك زماني گياه وحشي بوده، چيزي كه خيلي جالب بود
و من از آقاي اشكذري آموختم اين بود كه وقتي ميوه هایی در طبيعت در حالت
وحشي هستند مثلآْ يك درخت بادام در طبيعت هست چه تفاوتي دارند با درخت
بادامي كه در باغ وجود دارند؟
پاسخ
اين است كه وقتي كه اهلي مي شود ميزان محصولي كه مي دهد چند ده برابر مي
شود و طعم هاي بهتري در آن پيدا مي كنيد و اين از حالت وحشي به حالت اهلي
در آمدن به كمك آن باغبان اتفاق مي افتد و اين كار انجام نمي شود مگر اينكه
آن شخص علم و دانش اين كار را داشته باشد.
در
انسان هم همينطوري هست، انسان وحشي اين نيست كه مثل انسان هاي نخستين در
كوه زندگي كند و برگ دور خودش بپيچد، انسان ممكن است كت و شلوار بر تن
داشته باشد اما وحشي باشد و يا با دمپايي باشد اما اهلي باشد در واقع انسان
وحشي همان نفس اماره است كه محصولاتش اكثرأ ترش و يا تلخ است و بسيار كم
است اما وقتي آن دانش را دارد و مي آيد و بادام را اهلي مي كند محصول زيادي
توليد مي كند و اين اتفاق در مسير درمان، تزكيه و پالايش زياد رخ مي دهد
اما نكته اي كه وجود دارد قضيه پيوندهاي ناميمون و نامبارك است كه در مقطعي
به انسان زده مي شود و آدم را تلخ و بدمزه مي كند يعني خلق انسان را جنبه
تخريبي مي بيني لحن صحبت و افكارش هم براي خودش و هم ديگران.
اولأ
وقتي مي خواهي پيوندي بزني بايد اول شاخه را ببريم و يك قسمتي از گياه را
شكاف ايحاد كنيم و شاخه خودمان را در آن قرار بدهيم و حتمأ بايد اين اتفاق
بيفتد و شكاف و رخنه ايجاد شود وگرنه امكان ندارد كه پيوند به درخت جديد
بگيرد، بايد حتمأ خراش، زخم و يا شكاف وجود داشته باشد، در انسان هم اگر
بخواهد پيوندي زده شود بايد با درد و سوزش و ضرببه همراه باشد يعني آن ضربه
و درد به جان آدمي وارد مي شود و پوسته و لايه هاي بيروني را آماده مي كند
و شرايط را براي پيوند ايجاد مي كند، مانند اعتياد، وگرنه كسي بي دليل
حاضر نمي شود كار ضد ارزشي انجام دهد مثلأ كسي يك ضربه عشقي بايد بخورد تا
برود سراغ مشروب، تا آن پيوند بگيرد و در طي زمان، قوي و قوي تر مي شود و
ممكن است سال ها بگذرد و آن پيوند تبديل به شاخه تنومند بشود كه خود شخص
فكر كند از اول همينجوري بوده ولي اين از اولش نبوده چون انسان درحالت خلق و
آفرينش در حالت تعادل آفريده مي شود و بعد اين صفات به او اضافه مي شود
مثل انتقام و خيانت و قتل ولي نكته اين است كه حتمأ نيروهاي بازدارنده بايد
ضربه را به انسان وارد كنند تا بتوانند آن پيوند و تخم را بكارند.
حالا
هرچقدر بخواهد آن صفت قوي تر باشد بايد آن ضربه كاري تر باشد، در كتاب 60
درجه زیر صفر هم داريم كه ما مي خواهيم انسان را از تارو پودهايي كه به
صورت غلط به هم بسته جدا كنيم.
سؤال
و درس امروز اين است كه اين كار چگونه و به چه شكل است؟ در بعضي كشورها
براي اينكه خشم خود را مهار كنند، شكستن شيشه و ظرف را به عنوان روش درمان
مي دانند، اين خنده دار است، بعضي ها هم مي گويند خشمت را خالي كن يعني اين
تصور مي شود كه با شكستن و خرد كردن خشم مهار شده.
پيوندها در انسان خودش را اينگونه نشان مي دهد كه تا زماني كه اوضاع و
احوال بر اساس خواسته نفس پيش مي رود هيچ مشكلي وجود ندارد اما همنيكه
اوضاع برگردد همان آدم ساكت و آرام، ناگهان حرفي و كاري از او ديده مي شود
كه باعث تعجب خود و ديگران مي شود مثل اعتياد كه تا وقتيكه به فرد مواد
مخدر مي دهيد همه چيز خوب است، اگر مي خواهيد ببينيد پيوند است به او مواد
ندهيد، ببينيد چه بلایی به سرش می آید، آن بلايي كه سر آدم مي آيد عمق
پيوند را نشان مي دهد.
هر
انساني مي تواند اينها را در درونش پيدا كند يكي ممكن است ساده و ظريف
باشد و يكي قوي و نيرومند اما چيزي که مشخص است پيوندها در انسان نامرئي
هستند و سعي مي كنند در انسان خودشان را پنهان كنند در جهان بيني خوانده
ايم كه ساختارها براي حفظ و بقاي خودشان تلاش مي كنند و اگر كسي كار خلافي
داشته باشد اولين نكته مهم اين است كه كسي از كارش سر در نياورد و نمي آيد
همه جا بگويد من مثلأ مواد مي فروشم يا اسلحه خريد و فروش مي كنم.
در
انسانها هم همينطور است و بخاطر همين پنهاني بودن مسئله كار سخت مي شود
ولي براي كسي كه در مرحله تزكيه و پالايش است به آن بر مي خورد، پيوندهايی
به اين صورت عمل مي كنند كه، يك درخت و شاخه هايي كه طبيعي است، صفت هاي
انساني است و آن صفات مخرب كه شاخه هاي پيوند هستند، وقتي خوراك شاخه هاي
ناميمون كم و يا قطع بشود انرژي و خوراك لازم را از شاخه هاي سالم و درست
جذب مي كنند، بنابراين موقعي كه انسان مي آيد و با يك شاخه ناميمون در خودش
مبارزه مي كند مثل عصباينت و يا دروغ كاري كه پيوند مي كند اين است كه
سريع انرژي خودش را از ديگر شاخه ها دريافت مي كند يعني آدم در حال زندگي
كردن معمولي است اما موقع كار روي پيوند زندگي معمولي اش مختل مي شود مثل
خواب نداشتن؛
شاخه
ها ديگر انرژي خودشان را از خاك و آفتاب و باران به دست مي آورند ولي شاخه
هاي پيوندي بصورت پنهاني از ساختارها به دست مي آورند و اصولأ پيوندهاي
ناميمون با مبحث توليد هيچ كاري ندارند فقط استفاده مي كنند، مثل مافيا كه
فرد مي رود و كار مي كند و پول در مي آورد و بعد از مافيا مواد مخدر مي
خرد.
حالا كسي پيوندي را در خودش مشاهده مي كند و مي خواهد بيايد و اين را جداسازي كند، چه كاري بايد انجام دهد؟
درمرحله
اول تشخيص آن است، من اين را از کجا فهميدم؟ اكثر بچه ها فكر مي كنند من
آدم آرامي هستم اما واقعيت اين است كه تك تك درهاي خانه مان را شكستم و
اصطلاحأ به آن حالت جنون مي گويند و يكبار محكم كوبيدم به يخچال.
در
كل آدم آرامي بودم اما يكباره عصباني مي شدم و همه چيز را خرد مي كردم و
باز مي گذشت تا چند ماه ديگر آخرين بار داشتم براي كنکور درس مي خواندم و
خيلي برايم مهم و حياتي بود كه بتوانم وارد دانشگاه بشوم و روزي 10 ساعت
درس مي خواندم، نميدانم بخاطر چه اتفاقي از حالت تعادل ناپايدار خارج شدم و
محكم به يخچال كوبيدم، بعد از اين ماجرا متوجه شدم من در روند درس خواندن
به شدت خنگ شدم.
مطالب
را اشتباهي متوجه مي شدم، تا جاييكه امتحان را كه دادم نمره بد به حدي بد
بود كه اگر من به يك كارگر پول مي دادم كه بيايد و به جاي من امتحان بدهد
نمره اش از من بيشتر مي شد و اين براي من سؤال بود و گفتم يك چيز ديگري
بايد وجود داشته باشد و آن هم اين بود كه آن پيوند و آن نيرو در من كه
خواسته اش قبولي من در دانشگاه بود، اما واقعيت اين بود كه من به خاطر علم
نمي خواستم وارد دانشگاه بشوم بلكه مي خواستم براي تودهني زدن به بعضي
آدمها وارد دانشگاه بشوم.
البته
اول عشق به يادگيري در من وجود داشت، اما به مرور زمان عشق رفت كنار و آن
قدرت و انتقام آمد و در رأس قرار گرفت و هر چقدر كه من مي خواندم خشم دروني
ام بيشتر مي شد و خدا من را دوست داشت كه نگذاشت من با آن حس خراب وارد
دانشگاه بشوم، آن اتفاق افتاد و من به خشم افتادم و آن پيوندي كه داشتم و
همان ثابت كردن برتري خودم بود با حركت من مثل اين بود كه يك گره را محكم
از دو طرف بكشي، كه اگر آن گره قبلآ با دست باز مي شد الان با دندان هم باز
نمي شود، پيوند ها هم همينطوري بودند و من خواستم باز كنم اما راهش را بلد
نبودم و نميشناختمش و وقتي كه محكم تر كردم در قضيه درس خواندن اختيار و
سهم من در ذهن و حافظه و هوشم كمتر شد و اگر تا قبل از آن پنجاه درصد بود
با آن حركت بقيه سهمم را هم واگذار كردم به بخش تاريكي، سهم آنها شد 90% و
سهم من شد 10 % و شكست قطعي در انتظار من بود.
بعضي
ها مي آيند و مي گويند براي تزكيه و پالايش چه كتابي بخوانيم؟ مي گویم
تزكيه و پالايش در زندگي جاري شماست، همان موقع كه مي روي خانه و بچه ات
صدايت مي كند آنجا كه سرش داد مي زني نمره ردشدن را گرفتي، آنجا كه از بي
حوصلگي به ديگران جواب رد مي دهي و با ديگران بد صحبت مي كنيد آنجا است كه
يا سقوط مي كنید يا صعود، در جاي خاصي نيست بلكه در همين زندگي عادي و
روزانه است.
پس
جدا شدن اول مرحله تشخيص است و بعد در مسير زندگي در دوره هاي انتقال قرار
مي گيريم، موقع جداشدن مثل زايمان است و با درد شديدي همراه است و فشار
زيادي است مثل تصاوير كتاب (تصوير درون شماره 2) كه تصوير جداشدن پيوند است
كه بايد به صخره ها بچسبد و جدا نشود و مقاومت نكند و تسليم خواسته نشود،
مثل بعضي از آدم ها كه استاد به هم زدن هستند و اينها نعمت هستند كه در
مسير حركت آمده است كه كار را يكسره كند كه يا بليط جهنم به ما مي دهد و يا
بليط جهنم شما را پاره مي كند و بستگي به ما دارد كه اگر با آن موج مخرب
همراه شويم آن پيوند محكم تر مي شود و مي رود تا چندماه ديگر اما اگر
بشناسيم و با آن همراه نشويم و آن سختي و مبارزه را كه خيلي سخت است و ممکن
است شكست هم بخورد، اما تمام تلاشش را مي كند و مي داند براي چه بايد
مبارزه كند كه آدم مي داند اگر مبارزه اش را ادامه دهد به رهايي مي رسد، آن
سختي را خيلي راحت تر مي تواند انجام دهد.
تهیه گزارش: حسن
منبع: وبلاگ نمایندگی سمنان