تبليغاتX
ابروی دوست

ابروی دوست

...



زودتر بیا...
چتری روی سرم نیست...
من زیر باران ایستاده ام و انتظار تو را می کشم...
می خواهم قدم هایت را با تعداد قطره های باران شماره کنم...
تو قبل از پایان باران می رسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا...
من تا آخرین فصل باران منتظرت میمانم...

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط  منصوری

کتاب عبور از منطقه 60 درجه ، بهترین و جامع ترین کتاب برای کلیه انسانهایی که خواستار ریزش هستند ، می باشد . که مهمترین آن بیماری اعتیاد است . زیرا اعتیاد خود بزرگترین ضدارزشهاست که دیگر مسائل منفی را در خود جای داده است و برای برطرف کردن کلیه آنها بایستی ریشه آنرا تغییر داد . و این تغییر ریشه باید با علم و دانشی سالم و درست همراه باشد تا توانست از عمق تاریکی ها بدون هیچ آسیبی بیرون آمد . و این دانش و علم و تجربه در این کتاب ارزشمند به نگارش در آمده تا راهگشای بیماران امروز و فردا گردد . و این کتاب همچون چراغ و مشعلی است که توسط آن می توان به ناشناخته ترین مکان ها رفت و به بهترین گنج ها که درون هر انسانی نهفته است پی برد و آنرا استخراج نمود . این کتاب توسط بنیانگذار کنگره 60 به تحریر در آمده و در آن تمامی مطالب بر پایه علم و تجربه برجاست . و هر شخصی با هر میزان سواد و دانشی می تواند از این نوشتار بهره بجوید ، تنها کافی است که آنرا با اعماق وجودش لمس و درک کرده باشد و بداند که هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی کند و بداند که باید حرکت کند تا در مسیر راه حرکتهای بعدی آشکار شود و باید بداند که برای فهمیدن این کتاب و طی کردن این سفر یا طی کردن قانون اول تا قانون چهاردهم باید نقطه تحمل خود را در مسائل مثبت و ارزشی بالا ببرد تا به چشمه هایی جوشان تبدیل گردد و آنگاه خواهد توانست خود را به بحر و آرامش که همان رهایی است برساند . رهایی از هر بندی . در این کتاب از قانونهایی یاد شده که همچون وادیها در طی سفر برای ما الزامی است و اینها حکم قانونهای سالم و الهی را دارند که اگر آنها را اجرا کنیم در واقع توانستیم عمل سالم را به اجرا در آوریم و این عمل سالم به آرامی عشق سالم را در ما زنده می گرداند و آنگاه خواهیم توانست با این عشق سالم مشعل را برای دیگر انسانها بدست گریم تا آنها هم راه خود را بیابند و در تاریکی های اعتیاد غرق نشوند . آنگاه هر کدام از ما نیز به کتاب ناطقی تبدیل خواهیم شد که فرمان صلح و آرامش را به سایر انسانها خواهیم داد .

اگر قوانین این کتاب را فرا گیریم می توانیم در جاده عمل سالم به درستی حرکت کنیم و از آن منحرف نشویم . شبیه همان تصویر اول کتاب : عبور از منطقه یخبندان

که اگر قوانین آن مکان و آن شرایط را به جا آوریم خواهیم توانست به سلامت از آن منطقه عبور کنیم و در آخر که باز به همان جاده یخبندان می رسیم خواهیم توانست از آن لذت ببریم و شادی کنیم . چون این بار دارای تجربه و دانش هستیم .

و این دانش و علم در تک تک تصاویر کتاب می باشد . مثلا زمانی که فرد درونش همچون درخت پوسیده پر از موریانه و حشرات موذی است ، با خواست خود می تواند آن درون را در ابتدا نابود و ویران کند و در همان لحظه بذر گیاه سالم را بکارد و با مراقبت و آبیاری که همان آموزش گرفتن است ، بتواند آن بذر و یا آن جوانه را به درختان قوی و استوار تبدیل گرداند . و این کار میسر نمی شود مگر شناخت خود و بیداری نیروهای خواب رفته درون که در اثر مصرف مواد مخدر از چرخه طبیعی حیات خارج گشته !

تصاویر کتاب هر کدام خود یک کتابی را در بر دارد . 

با احترام : همسفر منصوری

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری

كارگاه آموزشي عمومي كنگره 60 نمايندگي سمنان روزهاي سه شنبه با استادي: آقای امين دژاكام، نگهباني آقاي ميثم جمالی و دبيری آقای حسن سرمد با دستور جلسه وادی نهم و تأثير آن روي من برگزار گرديد.

خلاصه سخنان استاد:
پيوند كلمه ای است كه بيشتر در باغبانی استفاده مي شود، چندی پيش در هيدج بودم آنجا بچه ها يك باغچه كوچك درست كرده اند و در آن به شاخه هاي درختان پيوندهاي مختلفي زده بودند، درونشان هم مي شود چيزي پيوند زد كه در گياهان محصولات را بوجود مي آورد و در انسان صفات را، يعني يك انسان را اگر ما به آن يك ويژگي خوب را پيوند بزنيم بعد از مدتي شروع مي كند به محصول و توليد جديدي دادن، اين اتفاق در لژيون هم مي افتد موقعي كه يك نفر وارد لژيون مي شود يكسري صفات جديد به او پيوند زده مي شود و بعد از اين يكسري خلق و خوها در او ظاهر شده كه قبلأ فكر مي كرد اين چنين خصوصيت هايي ندارد ولي اينطور صفات از عكسش آغاز مي شود يعني پيوندهاي خوب كه مشكلي براي انسان ايجاد نمي كنند، اما پيوندهاي ناميمون هستند كه براي انسان مشكل هايي بوجود مي آورند يعني فرض كنيد يك درختي محصولاتش خيلي خوب است بعد بياييم به آن پيوندي را بزنيم كه يك ميوه تلخ يا ترش و بدمزه مثل حنظل بوجود بياوريم و بعد آن رشد كند و کم کم تمام شاخه ها يكي يكي پيوند بخورد و چيزهاي بد بوجود بياورد مثل كينه، حسادت، نفرت، خيانت، سرزنش و ... و اين ويژگي ها در انسان شروع به رشد كردن کند.

 

الان ما در انسان ميوه هاي خيلي خوبي داريم اما آيا از خودتان پرسيده ايد كه ميوه هايي كه الان در بازار داريم مثلأ زردآلو، هلو و غيره آيا ده هزار سال پيش در باستان هم هميگونه بوده اند؟


مي دانيم كه يك باغبان كه كارش پرورش گياه است مي آيد و اينها را پرورش مي دهد، شايد خيلي از محصولاتي كه الان وجود دارد پانصد سال پيش وجود نداشته اما يك باغبان كه عشق اين كار را دارد مي آيد و يكسري تغييراتي در آن بوجود مي آورد و محصولات جديدي بوجود مي آورد و طعم هاي جديدي بوجود مي آورد.
 

گياه ترياك هم همينگونه بوده و يك زماني گياه وحشي بوده، چيزي كه خيلي جالب بود و من از آقاي اشكذري آموختم اين بود كه وقتي ميوه هایی در طبيعت در حالت وحشي هستند مثلآْ ‌يك درخت بادام در طبيعت هست چه تفاوتي دارند با درخت بادامي كه در باغ  وجود دارند؟


پاسخ اين است كه وقتي كه اهلي مي شود ميزان محصولي كه مي دهد چند ده برابر مي شود و طعم هاي بهتري در آن پيدا مي كنيد و اين از حالت وحشي به حالت اهلي در آمدن به كمك آن باغبان اتفاق مي افتد و اين كار انجام نمي شود مگر اينكه آن شخص علم و دانش اين كار را داشته باشد.


در انسان هم همينطوري هست، انسان وحشي اين نيست كه مثل انسان هاي نخستين در كوه زندگي كند و برگ دور خودش بپيچد، انسان ممكن است كت و شلوار بر تن داشته باشد اما وحشي باشد و يا با دمپايي باشد اما اهلي باشد در واقع انسان وحشي همان نفس اماره است كه محصولاتش اكثرأ ترش و يا تلخ است و بسيار كم است اما وقتي آن دانش را دارد و مي آيد و بادام را اهلي مي كند محصول زيادي توليد مي كند و اين اتفاق در مسير درمان، تزكيه و پالايش زياد رخ مي دهد اما نكته اي كه وجود دارد قضيه پيوندهاي ناميمون و نامبارك است كه در مقطعي به انسان زده مي شود و آدم را تلخ و بدمزه مي كند يعني خلق انسان را جنبه تخريبي مي بيني لحن صحبت و افكارش هم براي خودش و هم ديگران.


اولأ وقتي مي خواهي پيوندي بزني بايد اول شاخه را ببريم و يك قسمتي از گياه را شكاف ايحاد كنيم و شاخه خودمان را در آن قرار بدهيم و حتمأ بايد اين اتفاق بيفتد و شكاف و رخنه ايجاد شود وگرنه امكان ندارد كه پيوند به درخت جديد بگيرد، بايد حتمأ خراش، زخم و يا شكاف وجود داشته باشد، در انسان هم اگر بخواهد پيوندي زده شود بايد با درد و سوزش و ضرببه همراه باشد يعني آن ضربه و درد به جان آدمي وارد مي شود و پوسته و لايه هاي بيروني را آماده مي كند و شرايط را براي پيوند ايجاد مي كند، مانند اعتياد، وگرنه كسي بي دليل حاضر نمي شود كار ضد ارزشي انجام دهد مثلأ كسي يك ضربه عشقي بايد بخورد تا برود سراغ مشروب، تا آن پيوند بگيرد و در طي زمان، قوي و قوي تر مي شود و ممكن است سال ها بگذرد و آن پيوند تبديل به شاخه تنومند بشود كه خود شخص فكر كند از اول همينجوري بوده ولي اين از اولش نبوده چون انسان درحالت خلق و آفرينش در حالت تعادل آفريده مي شود و بعد اين صفات به او اضافه مي شود مثل انتقام و خيانت و قتل ولي نكته اين است كه حتمأ نيروهاي بازدارنده بايد ضربه را به انسان وارد كنند تا بتوانند آن پيوند و تخم را بكارند.


حالا هرچقدر بخواهد آن صفت قوي تر باشد بايد آن ضربه كاري تر باشد، در كتاب 60 درجه زیر صفر هم داريم كه ما مي خواهيم انسان را از تارو پودهايي كه به صورت غلط به هم بسته جدا كنيم.
 

سؤال و درس امروز اين است كه اين كار چگونه و به چه شكل است؟ در بعضي كشورها براي اينكه خشم خود را مهار كنند، شكستن شيشه و ظرف را به عنوان روش درمان مي دانند، اين خنده دار است، بعضي ها هم مي گويند خشمت را خالي كن يعني اين تصور مي شود كه با شكستن و خرد كردن خشم مهار شده.
پيوندها در انسان خودش را اينگونه نشان مي دهد كه تا زماني كه اوضاع و احوال بر اساس خواسته نفس پيش مي رود هيچ مشكلي وجود ندارد اما همنيكه اوضاع برگردد همان آدم ساكت و آرام، ناگهان حرفي و كاري از او ديده مي شود كه باعث تعجب خود و ديگران مي شود مثل اعتياد كه تا وقتيكه به فرد مواد مخدر مي دهيد همه چيز خوب است، اگر مي خواهيد ببينيد پيوند است به او مواد ندهيد، ببينيد چه بلایی به سرش می آید، آن بلايي كه سر آدم مي آيد عمق پيوند را نشان مي دهد.


هر انساني مي تواند اينها را در درونش پيدا كند يكي ممكن است ساده و ظريف باشد و يكي قوي و نيرومند اما چيزي که مشخص است پيوندها در انسان نامرئي هستند و سعي مي كنند در انسان خودشان را پنهان كنند در جهان بيني خوانده ايم كه ساختارها براي حفظ و بقاي خودشان تلاش مي كنند و اگر كسي كار خلافي داشته باشد اولين نكته مهم اين است كه كسي از كارش سر در نياورد و نمي آيد همه جا بگويد من مثلأ مواد مي فروشم يا اسلحه خريد و فروش مي كنم.
 

در انسانها هم همينطور است و بخاطر همين پنهاني بودن مسئله كار سخت مي شود ولي براي كسي كه در مرحله تزكيه و پالايش است به آن بر مي خورد، پيوندهايی به اين صورت عمل مي كنند كه، يك درخت و شاخه هايي كه طبيعي است، صفت هاي انساني است و آن صفات مخرب كه شاخه هاي پيوند هستند، وقتي خوراك شاخه هاي ناميمون كم و يا قطع بشود انرژي و خوراك لازم را از شاخه هاي سالم و درست جذب مي كنند، بنابراين موقعي كه انسان مي آيد و با يك شاخه ناميمون در خودش مبارزه مي كند مثل عصباينت و يا دروغ كاري كه پيوند مي كند اين است كه سريع انرژي خودش را از ديگر شاخه ها دريافت مي كند يعني آدم در حال زندگي كردن معمولي است اما موقع كار روي پيوند زندگي معمولي اش مختل مي شود مثل خواب نداشتن؛


شاخه ها ديگر انرژي خودشان را از خاك و آفتاب و باران به دست مي آورند ولي شاخه هاي پيوندي بصورت پنهاني از ساختارها به دست مي آورند و اصولأ پيوندهاي ناميمون با مبحث توليد هيچ كاري ندارند فقط استفاده مي كنند، مثل مافيا كه فرد مي رود و كار مي كند و پول در مي آورد و بعد از مافيا مواد مخدر مي خرد.

حالا كسي پيوندي را در خودش مشاهده مي كند و مي خواهد بيايد و اين را جداسازي كند، چه كاري بايد انجام دهد؟

  درمرحله اول تشخيص آن است، من اين را از کجا فهميدم؟ اكثر بچه ها فكر مي كنند من آدم آرامي هستم اما واقعيت اين است كه تك تك درهاي خانه مان را شكستم و اصطلاحأ به آن حالت جنون مي گويند و يكبار محكم كوبيدم به يخچال.
 

در كل آدم آرامي بودم اما يكباره عصباني مي شدم و همه چيز را خرد مي كردم و باز مي گذشت تا چند ماه ديگر آخرين بار داشتم براي كنکور درس مي خواندم و خيلي برايم مهم و حياتي بود كه بتوانم وارد دانشگاه بشوم و روزي 10 ساعت درس مي خواندم، نميدانم بخاطر چه اتفاقي از حالت تعادل ناپايدار خارج شدم و محكم به يخچال كوبيدم، بعد از اين ماجرا متوجه شدم من در روند درس خواندن به شدت خنگ شدم.
 

مطالب را اشتباهي متوجه مي شدم، تا جاييكه امتحان را كه دادم نمره بد به حدي بد بود كه اگر من به يك كارگر پول مي دادم كه بيايد و به جاي من امتحان بدهد نمره اش از من بيشتر مي شد و اين براي من سؤال بود و گفتم يك چيز ديگري بايد وجود داشته باشد و آن هم اين بود كه آن پيوند و آن نيرو در من كه خواسته اش قبولي من در دانشگاه بود، اما واقعيت اين بود كه من به خاطر علم نمي خواستم وارد دانشگاه بشوم بلكه مي خواستم براي تودهني زدن به بعضي آدمها وارد دانشگاه بشوم.


البته اول عشق به يادگيري در من وجود داشت، اما به مرور زمان عشق رفت كنار و آن قدرت و انتقام آمد و در رأس قرار گرفت و هر چقدر كه من مي خواندم خشم دروني ام بيشتر مي شد و خدا من را دوست داشت كه نگذاشت من با آن حس خراب وارد دانشگاه بشوم، آن اتفاق افتاد و من به خشم افتادم و آن پيوندي كه داشتم و همان ثابت كردن برتري خودم بود با حركت من مثل اين بود كه يك گره را محكم از دو طرف بكشي، كه اگر آن گره قبلآ با دست باز مي شد الان با دندان هم باز نمي شود، پيوند ها هم همينطوري بودند و من خواستم باز كنم اما راهش را بلد نبودم و نميشناختمش و وقتي كه محكم تر كردم در قضيه درس خواندن اختيار و سهم من در ذهن و حافظه و هوشم كمتر شد و اگر تا قبل از آن پنجاه درصد بود با آن حركت بقيه سهمم را هم واگذار كردم به بخش تاريكي، سهم آنها شد 90% و سهم من شد 10 % و شكست قطعي در انتظار من بود.
 

بعضي ها مي آيند و مي گويند براي تزكيه و پالايش چه كتابي بخوانيم؟ مي گویم تزكيه و پالايش در زندگي جاري شماست، همان موقع كه مي روي خانه و بچه ات صدايت مي كند آنجا كه سرش داد مي زني نمره ردشدن را گرفتي، آنجا كه از بي حوصلگي به ديگران جواب رد مي دهي و با ديگران بد صحبت مي كنيد آنجا است كه يا سقوط مي كنید يا صعود، در جاي خاصي نيست بلكه در همين زندگي عادي و روزانه است.


پس جدا شدن اول مرحله تشخيص است و بعد در مسير زندگي در دوره هاي انتقال قرار مي گيريم، موقع جداشدن مثل زايمان است و با درد شديدي همراه است و فشار زيادي است مثل تصاوير كتاب (تصوير درون شماره 2) كه تصوير جداشدن پيوند است كه بايد به صخره ها بچسبد و جدا نشود و مقاومت نكند و تسليم خواسته نشود، مثل بعضي از آدم ها كه استاد به هم زدن هستند و اينها نعمت هستند كه در مسير حركت آمده است كه كار را يكسره كند كه يا بليط جهنم به ما مي دهد و يا بليط جهنم شما را پاره مي كند و بستگي به ما دارد كه اگر با آن موج مخرب همراه شويم آن پيوند محكم تر مي شود و مي رود تا چندماه ديگر اما اگر بشناسيم و با آن همراه نشويم و آن سختي و مبارزه را كه خيلي سخت است و ممکن است شكست هم بخورد، اما تمام تلاشش را مي كند و مي داند براي چه بايد مبارزه كند كه آدم مي داند اگر مبارزه اش را ادامه دهد به رهايي مي رسد، آن سختي را خيلي راحت تر مي تواند انجام دهد.

 

تهیه گزارش: حسن
منبع:
وبلاگ نمایندگی سمنان

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری

در جهان ما تفکر قدرت مطلق حل نیست بلکه توام با

رفتن و رسیدن آنرا کامل می نماید ...


تصویرگر : همسفر منصوری

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری

من بیشتر از آنکه یادم بیاید چند بار اعتیاد داشتم (البته هنوز اول راهم) یادم هست همیشه در حال ترک بودم، بهتر بگویم به ترک کردن بیشتر اعتیاد داشتم تا مواد، از ترک های خشک تا داروهای جور واجور (متادون, ترامادول, تمجیزک و قرص های کلونیدن و .......) چه آنهایی که خودم سرخود استفاده می کردم و چه آنهایی که پزشک های متخصص تجویز می کردند و چه آنهایی که فروشندگان می دادند و من همه را امتحان کردم که البته نتیجه را هم میدانید!!!


تا اینکه در سال 87 با کتاب "عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر" آشنا شدم و آن را تهیه کردم و خواندم و همان موقع در سایت هم نگاهی انداختم، خیلی خوب یادم هست مطلبی از آقای مجید اعتباریان که فکر کنم آن موقع مسافر بودند را دیدم ولی نخواندم و خلاصه اینکه به خودم گفتم حالا که روش درست را هم پیدا کردم، دیگر راحت ترک میکنم.


پیش خودم گفتم اگر آقای مهندس دژاکام توانسته است یک روش خوب پیدا کند، ضمن تحسین زیاد و افتخاری دیگر در جامعه مهندسی، من هم که مهندس عمران و دوتا فوق لیسانس از بالاترین دانشگاه مهندسی دارم, اکثر کتابهای روانشناسی را خواندم، مدیتیشن و تجسم خلاق را هم که خیلی خوب بلدم، مدیر یکی از پروژه های بزرگ مهندسی در صنعت نفت هستم و ..... و ........ من خودم میتوانم راحت ترک کنم، حتی به فکرم رسید که روشی را بکار ببندم تا مدت درمان را به 3 تا 6 ماه برسانم و شروع کردم به درمان خودم .............


و اولین بار تا پله سوم هم رفتم ولی باز هم داستان قدیمی تکرار شد و از آن موقع به بعد به تعداد بیشتر از ماههای سال شروع کردم و بر گشتم و یکی دو بار هم دوباره کتاب را خواندم، در سایت هم آمدم با یکی از دوستان راهنما تلفنی صحبت کردم ولی کار خودم را می کردم و نتیجه نمی گرفتم، چون معتقد بودم اینکار فقط به خواست و عزم آدم ربط دارد نه کس دیگر.
 

تا اینکه این ایام عید یک مطلب در مورد "محمد علی کلی قهرمان بوکس" در کتاب های قدیمم دیدم، خلاصه مطلب این است: "یکی از رمز های موفقیت او این بود که در مسابقات فقط به حرف های مربی اش گوش می داده، خودش را جوری تربیت کرده بوده که در شلوغی و ازدحام مسابقه، فقط صدای مربی را بشنود "با خواندن این مطلب یادم به خودم هم افتاد، آن زمان که می رفتیم مسابقات رزمی (کونگ فو) بعد از مدت کوتاهی کاملا گیج می شدم و مربی می گفت چه کنم یا نکنم و اگر نمی توانستیم خوب بشنویم یا اینکه مربی نمی توانست خوب راهنمایی کند حتی به بازنده شدن هم می رسید و بر عکسش در بعضی اوقات مبارزه در حال باخت با یک تکنیکی که مربی می گفت و کارا بود به پیروزی ختم می شد.


این باعث شد از آن تفکر نادرست خودم کوتاه بیایم و به این فکر افتادم تا راهنما بگیرم و در همین حین بود که داشتم از پروژه بر می گشتم و شب هم بود که راننده ام حالش بد شد و من خودم رانندگی کردم، در مسیر قسمتی از جاده تازه آسفالت شده بود و خط کشی نداشت دیدم خیلی مشکل می شود مسیر درست را تشخیص داد و اگر اشتباه کنم از مسیر خارج می شوم (ممکن است این تجربه برای شما هم پیش آمده باشد).


جلوتر از ما در مسیر ماشینی از جاده خارج شده بود شکر خدا حادثه جانی نداشت ولی مالی چرا، در همان شلوغی وقتی آمدم از محل بگذرم یک نفر می گفت: "جاده راهنما ندارد و ............" این جمله در خاطرم ماند و در همان مسیر عزم کردم اینبار حتما با راهنما سفر آغاز کنم و اینکار را کردم و اصلا باورم نمی شود که چه تاثیری دارد و بدون اغراق می گویم باور نکردنی است، تاثیر شگرفی دارد.
 

همانطور که گفتم بارها و بارها سفر را بدون راهنما شروع کردم و حتی تا پله چهارم و پنجم هم رسیدم ولی .........!
 

این مطلب را نوشتم تا دوستانی که می خواهند شروع کنند بدانند بدون راهنما نمی شود، نمی دانم شاید هم کسی بتواند، من که نتوانستم ....... و هم اینکه دوستان دیگر قدر نعمت راهنما را بدانند و همچنین از راهنمای خوبم آقای رحمان کریمی و دیگر بزرگان راهنما تشکری خیلی خیلی کوچک داشته باشم.
 

انسانهای بزرگ درد دیگران را دارند
انسهانهای متوسط درد خود را دارند و انسان های کوچک بی دردند.


با تقدیم احترام

نویسنده: مسافر نبی
منبع:
ارسالهای منتخب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری
زندگی یعنی حیات و لذت بردن از آن . و توسط هنر است که می توان از آن لذت برد و به آن رنگ و لعاب زد و این خلاقیت هنر است که زندگی را شیرین تر و گواراتر می سازد .
هنرمند ، زنده است .
مگر می شود بدون هنر زنده بود و زندگی کرد ؟!
مگر می شود هنر را نادیده گرفت ! وقتی تمام سلول ها و ساکنین شهر وجودی انسان با هنری خاص در کنار هم چیده شده اند و در آنجا به زندگی کردن مشغول اند .
وقتی سیستم شهر وجودی انسان با هنری دقیق طراحی و معماری شده وقتی روح انسان با لطافت خاص در آسمانها به پرواز در می آید تا هر چه زیبایی است جذب کند ، پس چگونه می شود آنرا نادیده گرفت ؟!
وقتی تمامی صوتها و نورهای زیبا در هستی در حال سماء هستند ، این خود هنر است و دریافت آنها نیز هنری والاتر و باارزش تر است .
هنرمند الهامات را از کائنات دریافت می کند و همه ی انسانها می توانند از این موهبت برخوردار باشند . تنها به شرط آنکه با ابزار عقل سلیم و درست بتوانند آنرا از ژرفای وجود خود استخراج کنند تا ببینند آنچه را که نمی دیدند و بشنوند آنچه را که نمی شنیدند .
انسان بی هنر همچون رباطی است که هر روز از عمرش کاسته می شود . در حالیکه روز به روز فرسوده تر می شود درونش اثری از جوانه زدن نیست .
جوانه ی ایمان ... جوانه ی عشق ...
هنر تنها خلق یک اثر نیست!
بلکه درست خلق کردن یک اثر است .
درست زندگی کردن است .
انسانها را دوست داشتن است .
دیگران را بخشودن است .
انسان بودن خود هنــــــــــــر است ...
و این راز جاودانگی است ...
چنانکه حضرت حافظ می فرماید :
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریـــــــده عالـــــــم دوام ما

با احترام : همسفر منصوری



نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری
 معلمی هنر است ، هنر بخشیدن ، هنر عشق داشتن و عشق ورزیدن ، هنر جاری بودن ، هنر زنده بودن است . هنر حیات و شادابی است . هنر یاد دادن و چگونه زندگی کردن است. هنر از قوه به فعل درآوردن است. هنر رها کردن و گذشت است . هنر بخشیدن گناه دیگران است. معلمی هنر انتقال همه صفات خوب و زیباست. هنر انسان بودن است.
معلمی هنر دست گیری از دیگران است. و باید این هنر را آموخت ...
و راهنمایان کنگره 60 معلمانی هستند که عاشقانه در حال یادگیری و خدمت هستند و از خدمت خود سرشاد و خشنودند .
راهنما استاد معلم روزت مبارک
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 توسط  منصوری

یکی از آیین های نوروزی، دید و بازدید، یا "عید دیدنی" است. رسم است که روز نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیت های علمی و اجتماعی می روند. در بسیاری از این عید دیدنی ها، همه اعضای خانواده شرکت دارند. کتاب های تاریخی و ادبی، تنها از عید دیدنی های رسمی دربارها و امیران و رئیسان خبر می دهند. « دیدن»های نوروزی از روزهای نخست فروردین که تعطیل رسمی است آغاز شده و گاه تا سیزده فروردین (و می گویند تا آخر فروردین) بین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور و نزدیک، تا پاسی از شب، به ویژه برای کسانی که نمی توانند کار روزانه را تعطیل کنند، ادامه دارد.

آقای مهندس دژاکام نوروز 1391
گسترش شهرها، ازدیاد جمعیت، پراکندگی خانواده های سنتی، محدودیت های شغلی و نیز فرهنگ آپارتمان نشینی، از عواملی است که دید و بازدیدهای نوروزی را کاهش داده و بر اثر این دشواری ها و محدودیت های زمانی، بسیاری از خانواده هایی هم که به مسافرت نمی روند، برای دید و بازدیدهای نوروزی، از پیش زمانی را معین می کنند.

نوروز در کنگره ۶۰ این رسم طبق هرسال اینگونه برگزار می شود که مسافران و همسفران کنگره ۶۰ در روز اول سال جدید برای دیدن و ملاقات با بنیان کنگره ۶۰ آقای مهندس دژاکام به نمایندگی آکادمی آمده و حضوری پرشور دارند، اما امسال مراسم دید و بازدید و ملاقات با آقای مهندس دژاکام رنگ و بویی دیگر داشت و در سه روز برگزار شد که سه شنبه روز اول فروردین ماه، مخصوص مسافران و همسفران تهرانی بود و حدود ۱۷۰۰ نفر به دیدار آقای مهندس دژاکام آمدند و این مراسم در روز چهارشنبه دوم فروردین ماه برای مسافران و همسفران شهرستانی برگزار شد و باز روز پنجشنبه سوم فروردین ماه شاهد حضور مسافران و همسفران تهرانی بودیم و قرار است هفته آینده چهارشنبه مورخ ۹ فروردین ماه شاهد حضور مسافران و همسفران شهرستانی باشیم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391 توسط  منصوری


رسم است سال كه نو مي شود آدم ها نگاهي به پشت سرشان مي اندازند و كارهاي خود را درسالي كه گذشت سبك و سنگين مي كنند.اين يكي از رازهاي نهفته در نوروز است .در نوروز نه تنها آدم ها و انديشه هايشان بلكه ديگر عناصر طبيعت از گياه و درخت و زمين و وحش تكان مي خوردند؛جنبشي درجان و تن،خستگي و رخوت را مي تكانند؛نو مي شوند.هم از اين روي بود شايد كه دركودكي برسرسفره هفت سين در انتظار تكان خوردن ماهي قرمز پس از سكوني رازآميز بوديم تا دريابيم كه سال تحويل شده است.يعني كه نوروز نه تنها يك واقعه معنوي و دروني كه فرآيندي فيزيكي و مادي نيز به شمار مي آيد.
پس تن و جان را از رخوت بتكانيم و براي ورود به سال نو با انديشه اي نو آماده شويم.سالي خوب و توأم با خير و بركت براي همه آرزو مي كنم.
سفر رسيدن نيست رفتن است.

به صحرا شدم ،عشق باريده بود،و چنان كه پاي آدميان در گل فرو شود ؛پاي من در عشق فرو
مي شد....
سالي نو در راه است اما وحشت از كهنگي امانم را مي گيرد.ترس از ماندگي سرم را به دوران مي اندازد.يك سال ديگر از عمري كه خداوند به بركت خود روزيم كرده بود ؛ پشت سر گذاشتم اما آيا به واقع از بركت آن بهره بردم يا كفرنعمت كردم و زمان؛ كه به عقيده من بزرگترين ثروت خدادادي است را، به بطالت گذراندم؟!
خداوندا كمكم كن تا از روزهاي پرنور رحمت و بركتي كه در راه است بهره كافي و وافي را ببرم و هر روز و هر لحظه با گذشتش مرا به خود نزديكتر كند كه تودر جان مني و به يمن حضور توست كه هست يافته ام ،پس لحظه اي مرا به خود وا مگذار كه نيست مي شوم. خداي من با تمام وجودم دوستت دارم.به اميد اينكه درسال نو دوست داشتن را به معناي واقعي بياموزيم و دوست داشتني باشيم!
سال نو لحظه به لحظه اش بر همه مبارك
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 توسط  منصوری
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط  منصوری

روز همسفر بر سرکار خانم آنی عزیز و استاد آقای امین دژاکام و

همه ی همسفران عزیز در تمام شعب کنگره 60 پرشگون باد .


ای روشنایی سحر ای آفتاب پاک

ای مرز جاودانه نیکی

من به امید وصل تو شب را شکسته ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام

بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه

سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط  منصوری
میگویند به ماه نو که نگاه میکنی آرزو کن…من هر بار که به شما نگاه میکنم آرزو میکنم. ماه من تویی. نگاه کردن به تو برایم شانس می اورد. نگاه کردن به تو آرزو یست که همان لحظه برآورده میشود. نگاهت که میکنم نفس آرزویم در تو برآورده میشود ...






خوشحالم که مهندس عزیز استاد خوب همه ی ما سلامت دوباره پیش ما برگشت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 توسط  منصوری

قلب مهربانت را میبوسم.
لحظه ها آرام آرام قلبت را میفشارد ...میدانم
کجای تاریخ تورا گلباران کردند ...
حالا که من میخواهم قلب بارانی ات را غرق بوسه کنم
درد کشیدی و همه جا را گل کاشتی ...
بلا گردانت شوم دردت به جانم امروز انسانهای عاشق نفس هایت را میخواهند و تو ...
امروز رها شدند از دام بلا اما تو نبودی تا شاد شوند و رها
غم بزرگی بر دلشان سنگینی کرده ...
غم قلب مهربانت که عشق را به ما ارزانی کرده..
به امید سلامتی و تندرستی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط  منصوری



شاد بودن همیشه آسان نیست. شاد بودن می‌تواند یکی از بزرگ‌ترین مبارزات ما در صحنه‌ی زندگی باشد و گاه می‌تواند تمام پافشاری‌ها، انضباط‌ فردی و تصمیم‌هایی را که برای خود فراهم آورده‌ایم، مخدوش کند. معنای بلوغ، قبول مسئولیت شادی خویش و تمرکز بر داشته‌ها به‌جای نداشته‌هاست. از آن‌جایی که انسان، افکار و اندیشه‌های خود را برمی‌گزیند، الزاماً تعیین‌کننده‌ی میزان شادی‌های خویش است. برای شاد بودن باید بر افکار شاد تمرکز کنیم، اما غالباً برعکس عمل می‌کنیم. اغلب تعریف‌ها و تمجیدها را نشنیده می‌گیریم، اما حرف‌های ناخوشایند را مدت‌ها در ذهن نگه می‌داریم.
اگر اجازه دهید که یک تجربه یا یک حرف رکیک، ذهن شما را به خود مشغول کند، خود شما از عواقب آن رنج خواهید برد. یادتان باشد که شما زیر سلطه‌ی ذهن خود هستید.
اغلب مردم، تعریف‌ها و تمجیدها را ظرف چند دقیقه فراموش می‌کنند، اما یک اهانت را سال‌ها به خاطر می‌سپارند. آن‌ها مانند آشغال‌جمع‌کن‌هایی هستند که هنوز توهینی را که بیست‌سال پیش به آن‌ها شده است، با خود حمل می‌کنند.
نویسنده : همسفرفردی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط  منصوری
وقتیکه زبان از سخن گفتن باز می ماند ، موسیقی آغاز می گردد ...

به نظر من : طبیعت خود معلم و آموزگار هر شخصی می تواند باشد . بشرط آنکه چشمی برای دیدن و تفکری برای اندیشیدن و گوشی برای شنیدن باشد . و با قرار گرفتن در دامان طبیعت می توان چیزهایی را حس کرد و با گوش جان شنید و با چشم دل دید که در هیچ جای دیگر شاید نتوان آن را دریافت و ادارک کرد . بشرط آنکه گوش من پر از سر و صداهای نخراشیده و تهی نباشد ... بشرط آنکه چشم من پر از دیدنیهای زشت و کریه نباشد ... بشرط آنکه ذهن و تفکر و اندیشه من پر از افکار بد و نا معقول نباشد ...
زمانی می توانم از شنیدن اصوات موسیقی کلیدی برای رهایی خود بسازم و به راهم ادامه دهم که در راه آن قدم برداشته باشم . قبل از آن صداهای اضافی را دور ریخته باشم ... قبل از آن از اسب چوبی منیت پیاده شوم و بخواهم که ببینم و بخواهم که بشنوم ... آنوقت با شنیدن صدای وزش باد هم می توانم آموزش بگیرم ... آنوقت با روئیدن سبزه ای از زیر خاک هم می توانم آموزش بگیرم .... آنوقت با فرو افتادن برگ خشک و خزان از درخت هم می توانم بیاموزم ... با حرکت و تلاش مورچه ها برای رساندن محصولات خود به مقصدشان هم می توانم درس بگیرم ... آنوقت با شنیدن صدای شر شر آب و برخود آن به قلوه سنگها صدای آب را با گوش جان می شنوم و برای خود نت هایی از موسیقی می سازم که هر نت آن دها سطر آموزش را در بر داشته باشد ... آنوقت با دیدن نور خورشید و تلئلو رنگ زیبای آن درونم پر از نور و روشنایی می شود و مهربانی را می آموزم ... آنگاه با دیدن استواری کوه و عظمت آن صبر را فرا می گیرم ... و می آموزم که این جهان کوه است و فعل ما صدا ... و با دیدن رود و رقص آن در کف رودخانه من هم رفتن و یکجا نماندن را آموزش می گیرم ... و با افتادگی درخت پر محصول افتادگی و فروتنی را یاد می گیرم ...
آری من اگر از کینه ، نفرت ، انتقام ، حسادت و دشمنی خالی باشم ، هر ذره از طبیعت و هر نت از عالم موسیقی بر جان من خواهد نشست و جان مرا سیراب خواهد کرد .
به نظر من موسقی تفکر انسان را باز می کند و تمام سلولهای بدن فرد با نظم و ترتیب خاصی شروع به حرکت می کنند . و می دانم که صداها هیچ گاه از بین نمی روند و همیشه در جایی ثبت می شوند و می مانند .

و بقول استاد عزیزی : با نوا برخی از بی نوایان عقلی را به نوا برسانید و آن آوای آسمانی است ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط  منصوری

زندگي چيست ؟ راستي دوستم ؛ همرهم ؛ بگو تا نوشته ام سبز و نوراني شود ؛ دفترم به ياد مهرورزيهايت آسماني شود ؛ اجازه خواستم تا با تو گپي بزنم ؛ زندگي آيا صحنه تئاتري نيست كه ما را داخلش پرت كرده اند وقتي اينجا كه ايستاده ايم بايد از آن عبور كنيم ؛ به روش هندي ؛ به روش آمريكائي ؛ ايراني و بعدش چي ؟ يعني زندگي كرده اي ، و از صحنه ميروي بيرون و ممات را چابك طي ميكني نه ! مم نيست چقدر وقت ميگذاري آنچه مهم است روش عبورت است .

حالا ديالوگت را كه خوانده بودم ديدم گفته بودي همه جا سياهي است ؛ همه جا تاريكي است ولي چون تو بانويي از اينكه بجنگي نگذاري سرت را در تاريكي ببرند ؛ تا نيشت نزنند ؛ تا فلج نشوي نور و روزنه اش را ديدي و به آن اعتماد داشتي و برايش جنگيدي اگر بپرسي به كجا شتابانم ميگويند به سمت نور خود دنبال رهائي بودي و همه جا را خوب ديدي ؛ همه جا را خوب تماشا كردي ؛ همه جا را خوب نگاه كردي تا به راه بركه ها و جويئها رهنمون شدي و با اقيانوسها كه روح خلقت هستند به پيوستي ؛

امروز اينجا همه در دستانت ستاره مي افشانند امروز همان يكشنبه ايست كه كره گل نثارت ميكنند و اندوههايت را مرحم مي گذارند و چشمهاي من كه آنجاست و تو را چون كوهي استوار مي بيند دروازه اي رو به گريه دارد .

اشك شوق تو كه راههاي زيادي را پيمودي تا به مراد و مقصود رسيدي بال گستردگيت ؛ پرواز شهباز گونه ات جولان در بيكران را به تو تبريك ميگويم ؛ تولدت مبارك ستاره دنباله دار ثابت استوايي كه رو به مهتاب داري دوستتان دارم و قدردانتانم .

تقديم به ستاره عزيز براي يكسال رهائيش

نوشته شده توسط خانم رويا رهجوي سركار خانم راد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 توسط  منصوری


 

زمانی بود که خیلی دوست داشتم برای کسی درد دل کنم و از دردهای درونم برایش بگویم آنقدر فریاد را در گلو پنهان کرده و درون خودم ریخته بودم که همه تبدیل به یک دردی در ناحیه کمر شد که همه ی دکترها  تشخیص دادند از مشکل اعصاب به این درد دچار شده ام و با تجویز دکتر با قرص اعصاب آشنا شدم، خوردن قرصها هیچ دردی از من کم نکرد حتی درد هایم آنقدر شدت گرفته بود که دیگر توان راه رفتن نداشتم و با کمک دیگران راه می رفتم تا اینکه دکتر ها دستورعمل جراحی را دادند و دیگر چاره ای جز عمل نداشتم حتی قرص های مسکن قوی هم دردهایم را ساکت نمی کرد در سال 75 عمل کردم تا 2 سال مشکلی نداشتم ولی بدلیل کارهای سنگین دوباره دردهای زیادی به سراغم آمد با داشتن درد مسلما" سراغ قرص های مسکن رفتم و اما هر سال بدتر از سال قبل .

من حدود 6 سال قرص ترامادول 100 استفاده کردم و حالا می پرسید چطور؟

از آنجا شروع شد که فشار سردرد میگرنی من به حدی رسیده بود که استامینوفن و کدئین آرامم نمی کرد و با تجویز دکتر ترامادول را شروع کردم سالهای اول خیلی خوب جواب داد و ساکت می شدم اما هر بار تعداد قرصها زیاد می شد تا اینکه به 13 عدد در روز رسید و باعث تشنج در من شد. مدت کوتاهی بیهوش شدم با تعریف همسر و بچه ها فهمیدم که به شدت تکان می خوردم و از دهانم کف بیرون می زد و به بیمارستان منتقل شدم بعد از تشنج دیگر آن افسانه ی قبلی نبودم نه به بچه ها رسیدگی میکردم نه به خانه و زندگی، بیشتر وقتها خواب بودم و حس کارکردن نداشتم با همه دعوا می کردم حوصله ی مهمانی دادن و مهمانی رفتن را نداشتم تا اینکه همسرم از وضعیت من خسته شد و از من خواست که سم زدایی کنم درد سرتان ندهم به بهانه های مختلف دوباره ترامادول را شروع کردم از 1 عدد شروع شد تا به 7 عدد در روز رسید و در پی آن حال خرابی های شدید و ترکهای مجدد دیگر.

این وضعیت ادامه داشت تا یک روز که از همه جا ناامید شده بودم و با خدای خودم درد دل می کردم از او خواستم راهی را برایم باز کند که اگر معجزه ای برایم اتفاق نیافتد دیگر باید در انتظار مرگ بنشینم.

 خدا صدای مرا شنید و دری را برایم  باز کرد و من چون خواستار رهایی بودم خیلی خوشحال شدم و در این راه قدم برداشتم و الان حدود 6 ماه است که به کنگره میایم و احساس می کنم در بهشت قدم گذاشته ام و در کنار مادری مهربان و دلسوز و با توکل به خدای بزرگ که بسیار سپاسگزار و شکرگزارش هستم  به سفر خود با تلاش زیاد ادامه می دهم.

 

 (نویسنده: خانم افسانه رهجوی خانم میترا)

از طرف لژیون سرکار خانم راد برای خانم افسانه سفری بسیار خوب و موفق را آرزومندیم و امیدواریم که به زودی خبر رهایی ایشان را در همین صفحه به اطلاعتان برسانیم.

منبع : لژیون خانم راد

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم دی 1390 توسط  منصوری

 

جلسات جهانبینی چهارشنبه مورخ 9/10/90 با نگهبانی جناب مهندس حسین دژاکام و استادی آقای دکتر نبئی و دبیری آقای حامد با دستور جلسه سیستم آپیویید شروع به کار نمود.

 در بدن انسان هر سیستمی برای هدفی فعالیت می کند که یکی از مهمترین آنها سیستم عصبی می باشد . در حقیقت هماهنگی اعضا و هر چه که به آن عقل و احساس می گوییم ، همه از سیستم عصبی بیرون می آید و متاسفانه بسیاری از مشکلات ما از این سیستم ناشی می شود ، یعنی می بینیم که در سیستم عصبی بیماری های خاصی وجود دارد ، اما آنچه به ما مربوط می شود مسئله اعتیاد است که از سیستم عصبی سرچشمه می گیرد.

دکتر نبئی_کارگاه آموزشی کنگره 60

ما ، مغز ، نخاع و اعصاب محیطی داریم که راجع به ارتباط برقرار کردن ارگان ها و اعضای دیگر با اینها بحث می کنیم. مغز قسمت های متعددی دارد که هر قسمت به گونه ای به ما هویت می دهد اما آن چیزی که ما بیشتر به آن توجه داریم این است که هر عضو بدن از قسمت هایی ساخته شده است، مثلا خون از گلبول ها ساخته شده و سیستم عصبی از تارهای عصبی ساخته شده است. سیستم عصبی ، واحدی دارد که به آن نرون می گویند . نرون ها در حقیقت سلول هایی هستند که شکل خاصی دارند. شکل آنها به گونه ای است که یک قسمت مرکزی دارند و سلسله انشعاباتی در اطراف آنها هست که دندریت نام دارند و همینطور انشعاباتی بسیار طویل دارند که ممکن است طول آنها از مغز تا نوک انگشتان شما برسد که به آن آکسون می گویند. این آکسون ها سلسله قوانین و فیزیولوژی های خاصی دارند که خیلی به کار ما مربوط می شود. انتهای یک آکسون برجسته است که به آن ترمینال گفته می شود و این ترمینال با سلول های دیگر ارتباط برقرار می کند یعنی انشعابات و رشته های اطراف سلول های دیگر ( دندریت ها ) که بعد از این سلول قرار گرفته است با این آکسون ارتباط برقرار می کند و به این ترتیب پیام های آن به سلول بعدی می رسد. قبلا فکر می کردند اتصال بین دو سلول عصبی کاملا چسبیده است و فضایی بین آنها وجود ندارد ؛ به اصطلاح اتصال نرولوژیک ، یعنی اتصالی که یون ها از سلولی به سلول دیگر منتقل می شوند و بین آنها فاصله ای نیست.

رامون کاهال یک شخصیت اسپانیایی و عصب شناس بود و تا زمانی که ایشان کاری نکرده بود فرضیه ای وجود داشت که فاصله ای بین نرون ها نیست، ولی با فعالیت رامون کاهال نشان داده شد که اکثریت سلول های عصبی با یک فضا با هم ارتباط برقرار می کنند که البته فاصله آنها بسیار کوچک بوده و فقط با میکروسکوپ الکترونیک دیده می شود و چه بسا بر اساس فرضیات می شود وجود این فاصله ها را تشخیص داد.

این فضا چگونه باعث ارتباط می شود؟ این بحث اصلی ماست . در قسمت هایی از بدن که نیاز به اتصالات فوری است ، این اتصالات عصبی از این فضا تبعیت نمی کنند و این فضاها نیست اما در بیشتر آنها وجود دارد. این فضاها هم قابل نفوذ می باشند یعنی می شود از بیرون وارد آنها شد و هم از آنها ترشح می شود ، یعنی از داخل آنها چیزهایی به بیرون ترشح می شود و به این ترتیب با اتصال اول فرق می کند. در یک سلول عصبی ممکن است تعداد زیادی آکسون با تعداد زیادی سلول در ارتباط باشد  یعنی سلول عصبی توسط چند سلول عصبی دیگر کنترل می شود و حرکات و عکس العمل های آن تحت کنترل قرار می گیرد .

 به این ترتیب ممکن است ارگان های دیگری دخالت کنند تا به یک سلول عصبی جهت بدهند. در این فضا اتفاقات زیادی می افتد که مسئله اعتیاد نیز در اینجا قابل تعریف و مشاهده و قابل درمان است و با قسمت بزرگی از فرضیاتی که داریم یعنی هم فرضیه گذشته که با آن مشغول به فعالیت خود هستیم و هم فرضیه مدرن یعنی فرضیه ایکس ، انقلابی در بقیه بیماری ها به وجود خواهد . خیلی از موفقیت های ثبت شده در زمینه بیماری های گوارشی می باشد. خانمی توسط متخصصین گوارشی فرستاده شده بود تا روده بزرگ آن را بردادند و چون از درد و فشار زیاد ، خونریزی های متعدد و هزاران مشکل دیگر بر او چیره شده بود تصمیم داشت برای رسیدن به آرامش ، بدنی ناقص داشته باشد. ایشان به طریقی در معرض درمان DST قرار گرفت و با تشخیص جناب مهندس درمان شده و به آرامش می رسد . درمان ایشان توسط جناب مهندس کنترل شده و عوارض کم کم از بین رفته و خونریزی قطع می شود و این فرد تبدیل به انسانی عادی می شود و می تواند از زندگی لذت ببرد. این فرد هنوز تحت معالجه می باشد.

این مسئله به تئوری ها و به همان فاصله ها بازمیگردد ، در همین فاصله چیزهایی وجود دارد به نام رسپتور یا گیرنده که هر کدام از این گیرنده ها خاصیتی دارند و هر کدام برای پذیرش ماده ای آمادگی دارند. با آنها سیستم بدن اداره می شود ، مثلا اگر ماده ای به نام اپی نفرین ترشح شود و روی گیرنده خود بنشیند در موقعیت خطر کاربرد دارد. مثلا سگ به شما حمله می کند شما یا توان جنگیدن و مقابله با آن را دارید و می توانید خود را نجات دهید یا اینکه نیاز به فرار دارید تا جان خود را نجات دهید. هر دو اینها نیاز به بدن قوی و عضلات آماده دارد و مغزی که بتواند خوب فکر کند ، خون باید به عضلات و مغز برسد پس ارگان هایی مثل پوست در اینجا بیکارند و بدن با همین ریسپتورها و ترشح آدرنالین که روی ریسپتورها می نشیند به سلول های عصبی دستور می دهد که خون را از قسمت های صورت یا قسمت هایی که مورد نیاز نیست مانند دستگاه گوارشی جمع کرده و به عضلات بفرستد ؛ به همین دلیل می گوییم فردی که ترسیده رنگ آن پریده است ، در اینجا بدن به طور خودکار فرد را آماده کرده است برای اینکه فرار کند یا از خود دفاع نماید.

بسیاری از مسائل از همین کانال حل می شوند و بسیاری از بیماری ها به خاطر اختلالات در این فضا و اتصالات به وجود می آیند. مثلا درفرد مبتلا به بیماری گوارشی ، درمان به صورت DST صورت گرفت و موادی که در اپیوم تینکچر هست فضا را اداره کردند و گیرنده های مختل را تحت کنترل خود گرفتند و آرام آرام آرامش ایجاد کردند که خونریزی کمتر از 24 ساعت قطع شد و در کمتر از یک هفته کاملا به فردی عادی از نظر گوارشی تبدیل شد. در خود اعتیاد نیز این بالانس به هم می خورد که در کنگره همانطور که کلاس های بحث و گفتگوی جهانبینی برای درست کردن ذهنیت فرد انجام می شود ، جسم نیز اصلاح می شود. یعنی ریسپتورها در حال اصلاح شدن هستند.

 برای مثال هرویین از طریق تدخین یا کشیدن وارد بدن می شود ، وقتی هرویین را سنتز نمودند در ابتدا برای درمان مرفینی ها استفاده شد مانند اینکه زهر عقرب را با زهرمار درمان کنند و این یعنی از چاله درآمدن و به چاه افتادن و از طرفی از خاصیت ضد درد آن استفاده شد و شربت های ضددردی درست کردند که در سراسر دنیا پخش شده بود. تفاوت هرویین با مرفین این است که هرویین به خاطر دو ریشه استیل که روی آن کاشته اند ، دی استیل مرفین 10 برابر زودتر از سد خونی مغز عبور می کند همچنین به خاطر محلول بودن در چربی می تواند غلظتی با 10 برابر مرفین در فضای مغز ایجاد نماید. می شود نتیجه گرفت که گویی 10 برابر مرفین بیشتر در مغز عمل می کند ، پس 10 برابر بیشتر ریسپتورها تحریک می شوند. به طور معمول در داخل یک سلول عصبی در رشته ای که از آن جدا می شود به نام آکسون که مانند یک گره است (به آن گره یا ترمینال نیز می گویند) در طول این عصب سنتز صورت می گیرد از مواد مختلف و تبدیل می شود به ماده ای مثل دوپامین ، بعد دوپامین جمع شده و در مواقعی که بدن لازم بداند دستور می دهد که آنها را در فضای بین سیناپسی آزاد کند. مثلا کسی که نشسته است قسمتی از پوست و عضلات بدن در زیر فشار وزن تنه می باشد و طبیعتا باید درد بگیرد اما بدن به طور طبیعی این درد را مهار می کند با اثر همان دوپامین و سیستم های دیگر. یا بر اثر مسائلی حالت غصه به انسان دست می دهد ، بدن برای اینکه فرد را از این حالت فشار روحی درآورد دستور ترشح دوپامین می دهد ، دوپامین که در فضای بین سیناپسی ترشح شود ریسپتورهای مربوط به خود را در سلول یا نرون بعدی پیدا می کند ، به محض اینکه روی آنها قرار گرفت ، سلسله فعل و انفعالات شیمیایی و تغییرات الکتروشیمیایی اتفاق می افتد که باعث می شود نرون دوم به حالتی دیگر درآید و حالت خاصی بگیرد  یعنی پتانسیل عمل در آن به جریان می افتد. به این ترتیب سیستم دوپامین ایجاد یک خوشی در مقابل غم می کند و تعادل روانی حفظ می شود.

شیشه آمفتامین است ، خود آمفتامین ، اکستازی نامی غیر شیمیایی است و نام شیمیایی آن متیل دی آمین مت آمفتامین است ، محرک ها همگی در یک گروه قرار می گیرند. رئیس محرک ها کوکائین است و در اجزای آن همه چیز دیده می شود از جمله نیکوتین که محرکی ضعیف است ، کوکا ، کافئین و تئین ، اینها همگی جزء محرک ها هستند. حال کوکائین چگونه عمل می کند؟ کوکائین در فضا نمی آید بلکه به سمت بالا می رود و روی بدنه آکسون که از سلول عصبی بیرون آمده اثر می کند و تغییرات در آن این است که دستورات کاذب و بیجا و بدون نیازهای فیزیولوژیک که گفته شد را عملی می کنند ، مانند اینکه در حال راه رفتن هستید و پای شما محکم به زمین می خورد و باید درد شدیدی بگیرد اما درد کمی حاصل شده و آن هم سریع برطرف خواهد شد. غذایی که می خورید در دهان شما بسیار بریدگی های میکروسکوپیک ایجاد می کند و ممکن است درد ایجاد نماید که این بریدگی های میکروسکوپیک را نمی بینید اما خیلی از ویروس ها از این کانال وارد شده و بدن را آلوده می کنند.

حال این سیستم در اختیار کوکائین قرار می گیرد و کوکائین دستور می دهد که دوپامین زیادی ترشح شود که بدون نیاز فیزیولوژیک ، دوپامین ترشح می شود و حالت نئشگی ایجاد می شود. این نئشگی چیز کاذبی است و پتانسیل آن عصب را گرفته و می سوزاند و از بین می برد ، مانند موتور ماشین که با فشار زیاد و سرعت رانندگی کرده و توجهی به آن نشود و خیلی از دستگاه های دیگر که به آن فرصت خنک شدن ندهید.

 به خاطر همین است که عوارض خطرناکی در آیس یا شیشه یا مت آمفتامین دیده می شود اما خود بدن نیز سیستمی دارد که به آن شبه تریاکی می گویند اپیویید. اپیویید یعنی شبه و چون از اپیوم می آید به آن شبه تریاکی گفته می شود ، به آن نچرال آپیوییدها گفته می شود یعنی آپیوییدهای طبیعی که خود بدن دارد. اینها که کشف شد دسته ای از آنها آندرفین ها هستند که این اولین و مهمترین گروه کشف شده بود که توسط بدن و در همین فضاها باز می شوند.

آندرفین از دو لغت ساخته شده است ، اندوژنوس مرفین که اندرفین شده است. در نتیجه آندرفین یعنی مرفین طبیعی بدن ، این در گیرنده ای اثر می کند که به آن گیرنده میو می گویند (یکی از علائم لاتین است که در آمار و ریاضیات استفاده می شود) وقتی روی آن قرار گرفت می تواند سلول بعد از سیناپس یا جدار پس سیناپتیک را به نحو خاصی تحریک کند و به نتایجی منجر شود که همان احساس نئشگی یا سرخوشی و ضددردی و بقیه خواص مفیدی که داریم در آن هست. مثلا آنکفالین ها پیدا شده که مانند آندرفین ها اثر می کنند ، دینورفین ها نیز پیدا شدند و تعدادی بیشتر که مهمترین آنها اینها هستند. هر کدام از اینها که گفته شد روی گیرنده ها اثر می گذارد ، مثلا روی گیرنده میو بیش از همه آندرفین تاثیرگذار است همچنین که مرفین نیز روی آن تاثیر می گذارد ، ولی روی گیرنده کاپا و دلتا (کاپا و دلتا گیرنده های دیگر هستند) که آنها هم در سیستم شبه تریاکی طبیعی نقش دارند ممکن است مواد دیگری تاثیر داشته باشند.

آندرفین ها روی گیرنده میو بیشترین و کمترین تاثیر را روی گیرنده کاپا و دلتا دارند پس باز هم انتخابی است.
مرفینی که گفته شد از هرویین با غلظت 10 برابر جدا می شود ، چه می کند؟ در فضای بین سیناپسی (بین دو عصب که بسیار زیاد می باشد و تعداد گیرنده ها زیاد است) همه آنها را بسته به میزان دز مصرف شده می گیرد و تحریک می کند در نتیجه در اثر تحریک اینها مقدار زیادی حالت نئشگی یا سرخوشی پدید می آید. اگر بخواهیم این را جایگزین کنیم با متادون یا چیزی شبیه به آن ، که در کنگره بهترین چیز تجربه شده اپیوم می باشد که ابتدا گیرنده ها کنترل می شوند و فرد شروع به تغییر کردن می کند و مهار سلول های عصبی بدن در اختیار ما می آید و از طرفی اندیشه تغییر می کند و طبق پروتکل های تعیین شده توسط جناب مهندس به تدریج به جایی می رسد که فرد را روی دز مصرفی نگه می داریم (مثلا دو تا 21 روز) و در نهایت شروع به کم کردن می کنیم با همان ضریب تعیین شده ، حال یک به یک به آن توانبخشی می دهیم و رسپتورها را آزاد می کنیم و به حالت طبیعی برمی گردانیم و به جایی می رسد که شما به آن رهایی می گویید. یعنی فرد بدون نیاز به قرص با همان سیستم آپیویید بدن می تواند سیستم خود را اداره کند.


گزارش: همسفر الناز رک

منبع:وبلژیون همسفر فتحی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط  منصوری



فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی بر عاشقانش تسلیت باد

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط  منصوری

همسفر به امیدی وارد کنگره برای درمان مسافرش می شود . و تمام عشق و خواسته اش رهایی اوست . اما با وجود اینکه خواستار درمانش است و تمام محبت و گذشتش را نثار او می خواهد بکند ، اما از دنیای ناامیدی و ترس هنوز چندان فاصله نگرفته است . و این دنیای تاریک و مخوف او را بارها به طرف خود می کشاند و می خواهد که او را در هم بشکند و تمام آرزوهایش را بر باد دهد و وقتی از آنها دور شد ، تصاویر دیگری برایش به تصویر بکشد و بگونه ای دیگر او را بازی دهد . و این بازیها آنقدر ادامه دارد تا تمام انرژیش را مانند زالویی گرسنه بمکد . و او را از پا در آورد و دیگری رمقی برای حرکت و رفتن نداشته باشد . اما با حضورش و گرفتن آموزشهایش می تواند ادراک و احساس خود را نسبت به خیلی از مسائل اطراف خود تغییر دهد . و ذره ذره دنیایی را می تواند بسازد با مصالح خوب و مستحکم و بنایی زیبا و محکم را در شهر وجودی خود بسازد که هیچ طوفان و رعد و برقی نتواند آنرا نابود کند . این مصالح همان اجزای صور پنهان اوست . همان عشق و عقل و ایمان و نفس و حس و آرشیو و ... اوست که می تواند با این مصالح ، بناهایی بسازد که شهر شهر وجودش پر باشد از ساختارهایی که نشان از تفکر سالم و حرکتهای درست دارد و این شهر به دنیایی بزرگ تبدیل می شود که هر چه در آن می گردد چیزی جزء امید و محبت و گذشت ، چیزی دیگر یافت نمی کند . و دوستان زیادی را هم به این شهر دعوت می کند . و هم خود و سایرین از بودن در آن لذت می برند . و با تغییر نگاه و جهان بینی اش، بهتر می تواند در این کش مکشها و درگیری ها پیروز شود و این پیروزی مهمترین چیزی را که برایش به ارمغان می آورد ، همان حال خوش و آرامش است . آرامشی که توسط آن می تواند به مسافرش کمک کند و از لحظه لحظه سفرش لذت ببرد.
با تشکر


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 توسط  منصوری

جلسه روز سه شنبه مورخ 12/7/90 با دستور جلسه

چرخه یین و یانگ ( قسمت دوم ) با استادی خانم راد برگزار شد.


خلاصه سخنان استاد :

گفتیم که در مقوله یین و یانگ هر موجودی هر مجموعه ای هر سیستمی حالا می تواند یک خانواده یک جامعه یک کشور یا یک فرد به شکل انفرادی یا یک موجود زنده دو نیرو به صورت اضداد فعالیت دارند یک بخش که یین است یعنی تاریکی ، خامی و جوانی و یانگ به معنی پختگی ، روشنائی است این دو نیرو با هم در حال کشش و درگیری هستند وقتی تاریکی در حال رشد کردن است یانگ شروع به ضعیف شدن می کند و این ضعیف شدن ادامه پیدا می کند تا آرام آرام تاریکی تمام وجود آن شخص را فرامی گیرد و روشنائی به حداقل خود می رسد آنجا که روشنایی به حداقل خود می رسد ( ولی از بین نمی رود )  آنجا نیروی روشنائی خود را کامل می کند و خود را تقویت می کند و از یک نقطه که به نور می رسد شروع به حرکت می کند تا تمام وجود آن شخص را روشنائی می گیرد ولی این روشنائی با روشنائی قبلی فرق دارد از یک جنس دیگر است از جنس نابتر و کاملتر و درخشنده تر است وقتی ما در چرخه هستیم یعنی چرخه ای که یانگ در حال رشد کردن است احساس سالم شدن ، درمان شدن ، احساس خوب شدن می کنیم همه چیز به سمت آبادانی حرکت می کند اگر جامعه باشد جامعه به سمت آبادانی ، خیر و برکتها همه به سمت خوبی پیش می رود و همه چیز بر پایه نظم و هماهنگی در حرکت است کارهایی که انسان می خواهد انجام دهد قابل اجرا می شود برنامه هائی که برای زندگی دارد به اجرا در می آید اهدافش به ثمر می رسد و نتیجه بخش می شود آرامش در شخص احساس می شود اینها نشانه هائی از رشد پیدا کردن یانگ است یعنی عدالت جایگزین می شود محبت و دوستی افزایش پیدا می کند و در مقابل آن توهین ، تهدید ، نزاع ، نفاق ، نفرت و غیره کاهش پیدا می کند و ضعیف می شود .


منبع: لژیون خانم راد


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390 توسط  منصوری
تفكر نيرويي است كه از حال به بعد ادامه دارد كه مي تو اند مثبت يا منفي باشد.آنچه انسان را بيشتر و بيشتر در تاريكي فرو مي برد تفكر منفي است.
با تفكر ،القا احيا و تحرك صورت مي گيرد كه همين امر موجب ايجاد ساختار مي شود.
محصول تفكر به تنهايي حاصل نمي شود و عامل بيروني است كه باعث رشد و شكوفايي مي شود،مثل گياه كه براي رشد علاوه بر خاك به نور خورشيد و آب هم نياز دارد.تفكر يك مسئله شخصي است كه با طي زمان و بررسي مسئله و نيز صرف انرژي مي توان از مجهولات به معلومات رسيد و اين مسير تفكر است كه منتهي به خلق مي شود.
تنها انساني به نتايح جديد دسترسي پيدا مي كند كه تفكر داشته باشد؛ ولي انساني كه تفكر نمي كند در جهل و ناداني مي ماند .
تفكر باعث ايجاد ساختار مي شود ،مثلاٌ در كشوري كه افراد اهل تفكر هستند؛بيمارستان،دانشگاه و آزمايشگاه و غيره ساخته مي شود ولي در كشوري كه افراد تفكر ندارند در فقر و تنگدستي زندگي مي كنند و مجبورند نيرو هاي لازم مثل پزشك و معلم و غيره را از بيرون وارد كنند؛به همين دليل مجبور به پذيرش شرايط ديگران مي شوند زيرا بايد از يك مجموعه ناقص به يك مجموعه كامل تبديل شد.پس براي تكامل بايد تبديل شد و اين مستلزم تفكر است ،زيرا تفكر باعث خلق مي شود.
با تفكر نيروهايي وارد عمل شده و كمك مي كنند تا آنچه بايد اتفاق بيافتد مثل القا كه باعث اثر گرفتن مي شود،بدون اينكه بين دو چيز ارتباطي باشد.تنها شرط لازم براي القا هم جنس بودن است.همه اكتشافات و اختراعات با القا صورت مي گيرد .وقتي روي مسئله اي خيلي كار و فكر كنيم به يكباره جواب را پيدا مي كنيم به عبارتي القا صورت مي گيرد و با پيدا شدن راه احيا صورت مي گيرد،يعني زنده شدن؛مثلا وقتي خواستار چيزي مي شويم(مثل رهايي از اعتياد)بصورت القا راه پيدا مي شود (كنگره)و با حركت و تلاش به سمت تعادل پيش مي رود و قدرت از دست رفته را دوباره به دست مي آورد و اين يعني تحرك(احيا) و بعد از القا و تحرك احيا صورت مي گيرد و سبب تحرك مي شود و بعد از بدست آوردن قدرت از دست رفته ،شخص در جهت جبران اشتباهات خود حركت مي كند كه به زمان بيشتري احتياج دارد .
آنچه در اين وادي نقش مهمي دارد اعتماد به نفس و ايمان است .بايد بتوانيم يك خواسته را از بين خواسته ها بيرون كشيده و سعي كنيم بهترين و درست ترين خواسته باشد و براي رسيدن به آن بايد صبر داشت .
با تشخيص خواسته و ميل به رسيدن به آن تمام نيروي ما روي آن متمركز مي شود و به نتيجه مي رسيم چون افكار از انرژي بالايي برخوردار هستند.وقتي افكار اضافه را كنار مي گذاريم متوجه قدرت يك فكر مي شويم.زماني تفكر درست صورت مي گيرد كه از يك سري خواسته ها چشم پوشي كنيم.اگربه خواسته ها در زمان خودش بها دهيم سازنده مي شوند در غير اينصورت محصولي نمي دهد و نتيجه نمي گيريم.
اراده همان نيروي خواست است؛وقتي چيزي را بخواهيم در آن مقوله نيروي خاصي پيدا مي كنيم .معمولاً وقتي چيزي را خيلي دوست داريم براي انجامش اراده قوي پيدا مي كنيم كه براي حركتهاي ساده مي تواند كاربرد داشته باشد.انگيزه بايد منشاء دروني داشته باشد زيرا منشاء اگر بيروني باشد با تغيير شرايط بيروني انسان در كارش سست مي شود چون انگيزه هاي بيروني زود گذر و تابع زمان است و عموماً آنها ترس و نااميدي است كه دو ضلع مثلث جهالت است و اگر پايه هاي كاري روي اضلاع جهالت باشد معلوم است كار به كجا مي رسد .منشاء اگر دورني باشد و از روي بيداري و آگاهي انسان شروع به خارج شدن از تاريكي مي كند .براي حركت بايد تصميم حركت توسط خود شخص باشد.
تصميمات كوچك كه شروع به انجام مي شود اعتماد به نفس پديد مي آيد.كساني به رشد معنوي مي رسند كه بتوانند عقل و محبت و ايمان را درك كنند.اگر ايمان نباشدانسان به تاريكي برمي گردد..
در اين وادي يادآور مي شود كه با يك فكر و انديشه است كه خلق صورت مي گيرد و اين مهم است كه مي خواهيم به چه چيزي فكر كنيم زيرا زيربناي ساخت همين فكر است.
گاهي نتايج غلطي كه از كاري بدست مي آيد نشان دهنده اين است كه يا فكري نبوده و يا يك فكر غلط ،بوده است.
آنچه فكر مي كنيم در واقع در جهان بيرون تحقق پيدا مي كند زيرا هر فكر باعث الهام و القا و احيا و تحرك مي شود.يعني وقتي به چيزي فكر مي كنيم مسائلي به ذهنمان و به قولي به مغزمان خطور مي كند كه مي تواند مثبت و منفي باشد زيرا الهام به دو صورت فسق و فجور و يا تقوي صورت مي گيرد و اينگونه نيست كه تنها چيزهاي مثبت الهام شود همانطور كه در كتاب شريف آمده :«فالهمها فجورها و تقواها »گاهي كاري به نظر راحت مي آيد و ما در موردش تفكر لازم و كافي را نداريم و انجام مي دهيم به همين دليل در آخر به جاي راحتي سختي و تعب نصيب ما مي شود و به قول جناب مهندس دژاكام با رفتن در آب از آتش سردر مي آوريم.و اگر فكر مثبت باشد الهام نيز در جهت تقوي است و شخص را به سمت پيروزي سوق مي دهد و حمايت مي كند.
در مسائل منفي هم به همان اندازه و شايد قويتر نيروهاي منفي به كمك مي آيند ،مثل وقتي كه مي خواهيم با كينه اي كه داريم ازكسي انتقام بگيريم و ناراحتي خود را تخليه كنيم .در يك لحظه بدترين حرفها و عكس العملها به ذهن ما مي رسد و اين نيز به گونه اي الهام است ولي بايد ديد كدام فكر سازنده است و نتايج آن باعث راحتي و آسايش مي شود و ديگران نيز از خيرآن بهره مند مي شوند.
فكر كردن باعث شماخت باطني و گاهي ظاهري مي شود و گاهي هم در بعضي كارها بايد مشاهده كر بود مثل قضا وقدر .
در فكر نبايد تعصب و تكبر باشد و نبايد فكر كردن انسان را از سوال كردن باز دارد.چون كليد تفكر سوال كردن استو كليد عقل تفكر؛همراه با تفكر بايد تعقل نيز باشد .همانطور كه در كتاب شريف بارها آمده فكر كنيد و عقل بكار بنديد .
تفكرات ما حول محور خواسته هاي ما حركت مي كند به همين دليل بايد سعي كنيم خواسته هاي معقول داشته باشيم .تفكر يك حركت دروني است كه ترسيم كننده حركات بيروني است.تفكر آغاز خلق است ؛هر چيز قبل از اينكه بوجود آيد يك فكر بوده كه بصورت عيني بعداً خلق مي شود.گاهي اين فرآيند ناآگاهانه صورت مي گيرد ؛يعني به بعضي چيزها فكر مي كنيم و بدون اينكه بخواهيم در زندگي ما شكل مي گيرند .بيشتر اتفاقات و رويدادهاي زندگي را خود خلق مي كنيم ،به همين راحتي.
آنچه بدان فكر مي كنيم ،بايد منتظر باشيم زماني به وقوع بپيوندد براي اينكه اتفاقات بد را از زندگي خود حذف كنيم بايد از سرچشمه آغاز كنيم.فكر مثبت و خوب و سازنده...
هیچ تلاشی بی نتیجه نخواهد ماند تو نیز اگر با ما همراه شوی

عبور از یخبندان را به راحتی تجربه خواهی کرد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390 توسط  منصوری
من بحث رو آغاز می کنم راجع به مقوله بازتاب و از طبیعت الگو می گیریم تا این بحث رو صحبت بکنیم
چند روز پیش من این کاستی که حدود یکسال پیش در انقلاب صحبت شده بود ، اومدم گذاشتم و داشتم گوش می کردم ، یکجا یهو دیدم کاست قطع شد ، اصلاً بقیه اش نیست و وجود ندارده ، چون این کاست رو می خواستیم گوش کنیم و بزاریم برای انتشارات و اون قسمتی که باید نتیجه گیری می شد ، اصلاً دیگه ضبط نشده بود و کاملاً از بین رفته بود. گفتم که خوب شاید فرصتی پیش بیاد و این صحبت رو مطرح بکنم ، چون این مطلب مهمی هستش و نتایج خوبی می شه از توش برداشت کرد ، که این جلسه پیش اومد و من تصمیم گرفتم که امروز راجع به این مسئله بازتاب صحبت بشه .
الگوئی که ما می تونیم خیلی خوب ازش استفاده کنیم ، خود طبیعت هستش ، یعنی مهمترین الگوهائی که ما داریم ، یکی همین طبیعتی که ما داریم توش زندگی می کنیم ، یا بعبارت دیگه کره زمین با ویژگی هایی که داره . یه الگوی دیگه ای که خیلی خوب و کامل هستش خود انسانه . یعنی خود انسان با ویژگی هایی که داره صور آشکار و پنهانش یک مدل خیلی کامل و کره زمین هم یک مدل خیلی کامل . از این دو تا مدل می تونیم استفاده کنیم . جالب اینجا هستش که چون خلقت خداوند بگونه ای هستش که الآن مثلاً وقتی که راجع به انسان توی علم ژنتیک کار می کنند ، می گن ویژگیهای انسان رو حالا حداقل ویژگی های کالبد فیزیکی و یک سری خصوصیات در یکسری قسمتها وجود داره به اسم ژن ، که خیلی هم بحث برانگیزه و خیلی هم بازارش خیلی داغ هستش ، و می گن که ما خیلی از خصوصیات رو می تونیم از ژن ها استخراج بکنیم و این ژن ها توی سلولها وجود داره . یک سلول تمام خصوصیات و ویژگیها انسان رو تو خودش داره . هر سلولی که انتخاب بکنید و بخصوص سلولهای بنیادی که کاملترین ویژگیهای شخص رو دارن . اگر سلولهای بنیادی رو مثلاً داشته باشن می تونن باهاش خیلی کارها رو انجام بدهند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم مهر 1390 توسط  منصوری
تاریکی را درنوردیدم و به قله اش رسیدم.در سرازیری قله ، سر شکست و پا از پوییدن راه بازماند و دل به سنگ ناامیدی خرد شد و چه اشکها ریختم و... راه گل شد.
در گل ماندم ، سالها در تاریکی ،خسته و مانده از ادامه ،ماندم و باختم.همه چیزرا، که همه کس را ... حتی خود را !!
در تاریکی اعتیاد به تاراج رفت همه آنچه نبودم و شده بودم،نداشتم و بدست آورده بودم،نبود وساختم.
شدم تنهای تنها،با یک دنیا سرشکستگی و کوله باری پر از خالی ...
یارب.... یا غیاث المستغیثین....دریاب مرا که راه به جایی ندارم....تو کجایی ای دستگیردر راه ماندگان که وامانده ام......
نوری تابید ....آنقدر روشن که جهان تاریکم ....لبریز از نور شد.
سربلند کردم،دست بر زانو گرفتم و قد راست کردم.
قدم برداشتم هر چند لرزان،هر چند با شک و تردید اما برداشتم اولین قدم را که شد قدمی به سوی نور.
آنچنان راه روشن بود که انگار خورشید عالم تاب را در کنار خود دارم.چند قدمی دیگر برداشتم با یک دنیا ترس ،که چه کنم ؟این راه را چگونه باید طی کنم ؟بی راه بلد بی همراه که همه ترکم کرده بودند...
با اولین قدم ،گرمی دستی دستم را فشرد.سر بلند کردم و چشمانی پر مهر را دیدم و لبخندی به گرمی خورشید و دریافتم آنکه راه را نمایان کرده ، راهنما را هم فرستاده و مرا به خود وا ننهاده.
بی هیچ تردید ،دستش را فشردم و قدم به قدم دنبالش رفتم تا رسیدم به منبع نور.
امروز بر این باورم که تنها نوری که راه گم کردگان اعتیاد را به دیار نور راهنما خواهد بود نوری است که از در و دیوار کنگره عالم را روشن کرده ،عالم من و مایی که در تاریکی اعتیاد گم شده بودیم و یا کسانی که هنوز گمشده اند.اما متاسفانه عده ای سر در چاه کرده اند و نور را نمی بینند.
و ای کاش به واقع نور را نمی دیدند ، که منکر نورند.نمی دانم شاید انکاری هم در کار نباشد اما خیلی هم مشتاق نیستند تا نوری که می تواند راهنماو راهگشا باشد را دیگران ببینند یا نه به جای نشان دادن نورو اشاره به بالا شاید توصیه به چاه می کنند.(درمانهای بی نتیجه و ناکارآمد)
افسوس و صدافسوس که عده ای هم که می توانند مانع شوند تا این گمراهی خاتمه یابد هیچ اقدامی نمی کنند.
اما خورشید را نمی توان در پستو پنهان کرد. ای کاش تا دیر نشده و همه یخ نزده اند گرمای خورشید را بر تن یخ زده بیماران بتابانیم.
اما ،بدان و آگاه باش!
گر تو بخوانی آن خداوندی که راهگشاست و دست برزانو بگذاری و با مدد ازقدرت مطلق پای در را ه نهی ٬ خداوند خود پاشکستگان را پر دهد و مفتاح هر در بسته ای است .
با وجود آن کریم دستگیر هیچ دری بسته نیست ٬ کافیست دستی بر در زنی٬ می بینی در باز است.

حق یار و نگهدار و راه گشایتان باد.
هیچ تلاشی بی نتیجه نخواهد ماند تو نیز اگر با ما همراه شوی

عبور از یخبندان را به راحتی تجربه خواهی کرد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390 توسط  منصوری

همانطور که می دانیم انسان دارای خواسته هایی است که همین خواسته ها ماهیت او را می سازند . حال خواسته خوب یا بد باشد ! هر خواسته مانند بذر یک گیاه است که باید در زمین مناسب کاشته شود و با مراقبت و ابیاری به بار بنشیند . خواسته های ما هم از زمانیکه درون ذهنمان شکل میگیرد ، در واقع در ظرف وجودیمان کاشته میشود و با تفکر کردن بر روی آن ، انرژی لازم به خواسته را می دهیم و با حرکت کردن در مسیر آن تفکر، گویی گیاهمان را آبیاری می کنیم و با نپرداختن به افکار منفی ، گویی علفهای هرز و شاخ و برگهای آن را هرس می کنیم تا خواسته ما زودتر به بار بنشیند . حال این خواسته هر چه که باشد شاید تا زمانی بتوانیم آنرا مخفی کنیم ولی وقتی که بزرگ شد و قوی گردید ، دیگر به هیچ شکلی نمی توانیم آنرا سرکوب کنیم و خودش را روزی نمایان می کند. به نظر من ، خیلی وقتها که خواسته هایمان اجابت نمی شود شاید یک علتش این باشد که خواسته های دیگر در وجودمان آنقدر زیاد است که اجازه رشد و شکوفایی به خواسته های مثبت ما را نمی دهد و تمام انرژی ما را می رباید تا آن خواسته به اجرا درآید . و دیگر قوتی برای رشد آن خواسته ضعیف ، حتی خوب را ندارد . و اصطلاحا می گویم نمی توانم و توانائیش را ندارم ... در صورتیکه خواسته خودم را پررنگ نکردم و بهش فکر نکردم ! باید با تزکیه و پالایش زمین وجودیم را مساعد کنم تا خواسته معقول فضایی برای رشد و نمو داشته باشد .
به نظر من زمانی می توانیم خواسته های خود را به اجرا در آوریم که باور کنیم می توانیم ...


با احترام : همسفر منصوری

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390 توسط  منصوری
باسلام
هرانساني به همراه دارنده صفات خوب و يا بدي است و عامل مؤثري كه باعث شده است اين صفات خوب و بد در او شكل بگيرند و قوام پيدا كنند خود فرد بوده است . در واقع اين انسانها هستند كه با عملكرد خود اين صفات را برگزيده اند و چنانچه بخواهند صفت خوبي را جايگزين صفت زشتي كنند و يا بلعكس ، با قوه اختيار وتفكري كه در وجودشان نهاده شده حق انتخاب دارند كه جايگاهي كه در آن قرار دارند را با جايگاهي والاتر وحتي پست تر عوض نمايند و اين تغيير جايگاه با حركتي جهت دار آغاز مي شود ، حركتي بسمت و سوي روشناييها و يا فرو رفتن در اعماق تاريكيها .



مسافر علی ضیایی


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 توسط  منصوری
اگر عمر انسان را 80 سال یا 30000 روز در نظر بگیریم 10000 روز در خواب، 5000 روز در کهنسالی و بچگی، می ماند 15000 روز و همه دوست دارند این مدت را خوب زندگی کنند و باید طرز فکر و زندگی خود را به نوعی برنامه ریزی کنیم که شاد باشیم و از این لحظه ها استفاده درست را بکنیم .

 جهان مملو از امواج است
هر چه در هستی است همه را موج تشکیل می دهد حتی انسانها، کوه، سنگ و ماده و در نهایت همه به موج می رسند و خواص متعددی دارند. ما همه امواجی بوده ایم که فشرده شده ایم و به انسان تبدیل شدیم، بعضی از امواج برای ما قابل رویت نیست، اما وجود دارند و درظاهر دیده نمی شوند مثل یک گرم جرم که انرژی بسیار وحشتناکی دارد و اگر این انرژی آزاد گردد باعث جوش آمدن دریایی می شود. پس همه هستی از امواج است.

 

جناب مهندس دژاکام

منبع : لژیون خانم راد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 توسط  منصوری

 بايد اين مطلب را بدانيم كه حسهاي منفي مانند امواج عمل مي كنند اين يك موج است موج در خودش انرژي و حس دارد چون حس از جنس نيرو است خيلي چيز سختي نيست مثل موج دريا مثل زلزله مثل طوفان كه به صورت يك موج مي آيند و مثل سونامي كه در خودش ترس و تخريب را دارد و همه چيز را زير آب ميبرد و نابود مي كند حس هاي انسان هم مثل موج ميمانند به اشكال مختلف حسهاي منفي داراي محور زمان و قدرت هستند . زمان يعني چه ؟ يعني وقتي كه آن حس در انسان به وجود مي آيد مثل زماني كه حس خشم در انسان به وجود مي آيد و از بين مي رود


منبع : وبلاگ لژیون خانم راد


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 توسط  منصوری
دیدن همیشه خوب است
خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد
خواه دیدن این زیبایی ها

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد



شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد


شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد


شاید باری که بر دوشمان
است از این هم سنگین تر باشد


شاید
صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم


شاید
خانه آخرتمان از این بدتر است


شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند




شاید
آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود


و
شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد


چشمها
را باید شست
 

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم   
او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 توسط  منصوری
تنهایی همیشه دلیل نبودن کسی یا چیزی نیست . گاهی اوقات افراد زیادی در کنارمان هستند لیکن احساس تنها بودن می کنیم و این بدان معناست که آنان را همانند خود نمی بینیم . انسانهایی که از لحاظ تفکر و اندیشه یکی نیستند تنهایند !
ممکن است تنهایی از لحاظ ظاهری غمگین بنظر آید . اما چه بسا دل بزرگش پناهگاه امن انسانهای بی شماری باشد . دلی به وسعت آسمانها و تجربیاتی ارزشمند و قلبهایی شکسته که همه و همه در آن جایی گرفته اند . همیشه در تنهایی می توان به چیزهایی رسید که ممکن است در کنار هزاران انسان به آنها دست نیافت .
تنهایی تفکر و اندیشه را باز می کند و انسان را مقابل خودش قرار می دهد همان خودی که همواره از او فراری بود و خود واقعیش همچون قاتلی حرفه ای در اعماق وجودش مستتر شده تا روزی فرصت حمله پیدا نماید .
تنهایی فرصتی است برای رسیدن به معرفت . معرفتی که وقتی کودکی را با آرزوهای کوچکش تنها دید ، بتواند آنرا از تنهایی بیرون بیاورد . همان معرفتی که وقتی انسانی دست یاری به سویت دراز کرد با غرورت دستان نیازمندش را پر از حقارت نکنی و قلب آرزومند او را زیر چکمه های آهنین بی مهری خرد ننمایی و بی تفاوت از کنارش نگذری و خود را با این جمله که قرار گرفتنش در این موقعیت ، موجب آموزشش می شود ، توجیه ننمایی !! و چشمهایت را به روی بسیاری از واقعیتها ببندی و تصور کنی که حقیقت این است ...
تنهایی روح انسان را صیقل می دهد و چیزهایی را که بواسطه منیت ، جهل و خودخواهی فراموش کرده به یادش می آورد . چه بسا پیمانی که با خالقش بسته بود که ( با انسانها مانند انسان رفتار کند ) به یادش بیافتد زیرا تا کنون درونش مملو بوده از برتری طلبی و حرص کینه توزی و حسادت که قلب کوچک و مهربانش را بسان سنگی سرد و بی روح کرده است . ممکن است در تنهایی به یاد آورد که چه بوده و قرار است چه بشود ؟!
تنهایی عدم و نابودی نیست ! تنهایی دوری و هجران نیست !
تنهایی سر تا سر رسیدن است ! تنهایی دال بر نا امیدی نیست !
تنهایی زوال نیست !
تنهایی چه چهه بلبلان معرفت در بوستان انسان بودن است !
تنهایی تنها بودن نیست ، لیکن با خود بودن است ... با خدا بودن است !
تنهایی بی خودی نیست ، بلکه به خود آمدن است .

با احترام همسفر منصوری

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390 توسط  منصوری
قالب وبلاگ